نظرات ()غزل «بازگشت»
تو فرصتی«نشنیدن» را؛
نشستنی و...«ندیدن» را؛
اتاق؛خلوتِ ما؛ یک دم؛
و ازدحامِ تپیدن را؛
بهانه: نور؛که تابان است
به شرم، پرده کشیدن را؛
و گفتنی که «نگفتنها»
و جمله جمله پریدن را؛
تو فرصتی که بیاغازم
دوباره ناز خریدن را؛
نخی که از گلِ پیراهن
بُرون زده... چیدن را؛
نفس نفس به تو برگردم
...........................
بازتحریر:29 آبان 90
نظرات ()غزل «شکست»
تمام آینهها را با...
تمام خاطرهها را تا...
[شکست!]پنجره را وا کرد
[نشست!]آبی خود را «ها»!
نه حرف ماند و نه قهر و...نه!
نه ساکِ اشک در اینجا،جا!
نگفت«دختر بیچاره!»
گذاشت روی تفِ خود پا!
و عشق نام «نو»اش رگ بود
رگی که تیغ کشید آن را
چقدر درد که پنهان شد
چقدر فحش که شد پیدا!
پسر،همیشه همانجا بود
به روی تاقچه،آن بالا
کشید ناخن و...قاب افتاد
نشست...روی خودش...شد تا!
شکست...شیشه... دلاش یا...نه!
در انعکاس...فقط...ریرا!
بازتحریر:29 آبان 90
نظرات ()
اوزان غیرسیاسی!
قصدم پریدن بود، نامام کبوتر شد
افتادم و تنها، چشم خودم تَر شد
رویای شیرینام، یک تیشه... در تهران!
میدان آزادی، از بیستون سَر شد
حرفام سیاسی نیست، اصلاً... قیاسی نیست!
اوضاعِ ما بد بود، وقتی که... بدتر شد!
در نیمهی دوم، تیم مقابل زد
«قیصر» زمین افتاد، چاقو... که داور شد!
در اشک خود غرقم؛ دستی زدم، پایی؛
خون روی آب آمد؛ قتلی که باور شد!
از مرگ پرسیدم:«باطوم... باری چند؟»
آن قدر زد آن قدر، تا لاله پرپر شد!
دیگر نمی گویم، دیگر نمیپرسم
این بار اول بود، این بار آخر شد!
28 آبان 90
نظرات ()
غزل حوادث!
در اسکله حالا ، یک حجله یک قاری
توفان بخوان!... گفتم، شاید خبر داری!
خوابید با ساحل، دریا و ...غلتی زد
در جزر لذت بود، در مَدِّ اطواری!
یک مرغ دریایی، شاید خبر را برد
شاید خودش هم دید،یا هر چه پنداری!
سیگار خود را ابر، با ماه روشن کرد
بیگریه... چاقو زد، برقی زد انگاری
دریای خونآلود، با موج دستی برد
بر موی کوتاهِ سرباز اجباری!
همسایهها گفتند، قایق شهادت داد
سرباز را بردند، در خواب و بیداری!
28 آبان 90
نظرات ()و نترس!
ناز کن بال کبوتر را در سپیده دم
ناز کن کلاغ رادر نامه ای که از منقارش گرفتی
ناز کن ناودان را که با اشک های ابر
ترانه ساخت
رقصید
نه!
ناز نکن!
پسرم بکوب بر ابر
طوری که بشود پنبه های این بالش
بکوب به دیوار
طوری که یادش بیاید جلوی دادهایت را نگیرد
بکوب به سقف
بالاتر برود کلاهش را از ماه بگیرد
و نترس که باد
انگشت شاخه ها را می شکند
صدایش را
برای نخستین جوانه ها بلند می کند
و برگ ها را
یکی یکی
می کِشد می کُشد می برد
این ها موقتی ست
باد
تنها باد است.
فروردین89
نظرات ()رویاها
«به پسرم مانی»
به گمانم دو استکان چای بخورم
تو بزرگ میشوی
بستهی سیگارم را پنهان میکنم
که از ذرهبین پشت شیشهی شیرت
نبینیاش!
و کراواتهایم را
اگر اتو ندارند
برای دامادیات اتو میکشم
بههمین سرعت
زمان عین آن هواپیما
که صدایاش تو را حالا از خواب پراند
از بالای سرمان میگذرد
من نمیتوانم
تو اگر میتوانی
متوقفاش کن!
روزی میرسد ــ نه خیلی دیر ــ
که تو روی پاهایات میایستی و
آرام
نخستین سیب را میچینی
روزی میرسد
که از درخت اردیبهشت بالا میروی
تا شکوفههای گیلاس را
برای دختری که گیسواناش به رنگ خوشههای گندم است
مثل رگباری پیشبینینشده در بهار
بر زمین بریزی
روزی میرسد که اولین کتاب را میخوانی
-امیدوارم دُنکیشوت نباشد!-
پسرم!
از آن لگن سلمانیِ بهجای کلاهخود
سپر ورقورقشده و
نیزهی شکسته
تنها رفقایی که لومان دادند
به جا ماندند
حتی زندانبانها
لااقل کتابهامان را سوزاندند
تا گرم شویم!
پسرم!
دور نیست که اولین بطری عرقات را
در کافهای بر میز بکوبی
که «رضا موتوری» در آن کتک خورد
یا در کوچهای کشته شوی
که «داشآکل» را عشق کشت
اما یادت باشد
دوست دارم در هشتاد سالگی
سن پیامبریات را ببینم
کتابات را ببینم
که میگذاری روی میز
میگویی: «...پدر!
این روزها دیگر
مانی ... فقط نقاشی میکشد
پیامبر شدن خیلی سخت است خیلی!»
اول اردیبهشت 1387
نظرات ()روز خجستهی انگور
امروز
روز خستهی زنبور است
روز خجستهی انگور است
می نشیند و ... می چشاند
ول کنید آبهای راکد را
وزغها را ول کنید
غبار نشسته بر چهرهی دخترکان
اشک زنان
کابوس مردانی را
که از هراس جیبهای تهی
از خواب می گریزند
جهان
چراغ سبز بزرگیست که به تصادف فکر نمی کند
هر روز شاعری میمیرد
اتاقک رویا خرد میشود
موتور عشق ... منفجر !
و بنزین
به قدر کافی در رگ های ما جریان دارد
تا با شعلهی دو چشم سیاه آتش بگیرد
زنبورهای خسته به پرواز نمیرسند
هواپیما بلند میشود
در ساحلی می نشیند که پریان / طلا از گیسوانشان استخراج می کنند
و انگورها
جز به شراب شدن
از هیچ خیابانی در پاریس نمیگذرند
آفتاب را بلند کنید
می خواهم زیر برگ ها را ببینم
مورچهها را که سیب زمینی و نان به خانه می برند
و مورچهخوار را
که از شکاف میان دو سنگ
به نظرات مارکس میخندد
باران باریده است
توقعی نیست
آبها از آسیاب
ما از زندگی افتادهایم
و مرز پر گهر
با پرچم بازی می کند
انگار که کودکی / با کهنهی تازه تَر شدهاش !
خرداد 84
نظرات ()
به راه خرابات
السلام علیک یا منوچهر
السلام علیک یا ابن آتش
باید که رفت چنانکه رفتی
در هفتادو... اند !
پروانه را از شانهات بتکان
چیزی نمانده به پرواز
-" مسافران تهران – آسمان
لطفا
برای کنترل بلیت"
نه بار اضافهای
نه حتی ...ساک دستی کوچکی !
زنی
که لبخند می زند و بلیت را تیک ،
دوبال سفیدش
در زمینه مشخص است
از دالانی سپید وارد می شوی
بر صندلی چفت می کنی کمربندِ دست ها را
می پرسی : "کی می رسیم ؟ "
صدا می پیچد :
-" سفر خوبی را برایتان ...
مدت پرواز :
تا چشم هم بیاورید ! "
و هواپیما بر می خیزد
در ابرها ناپیدا می شود
قصه به آخر رسید
استاد منوچهرآتشی !
دیگر نه عکس میگیری
که نشان بدهند بعدِ تو : "که با ما "!
نه مقدمه می نویسی که" استاد
تأ یید کرده ما را "!
نه صد هزار تومان وجه نگارین را
در ماهنامه ای وزین
می گذاری درجیب
تا خرج پُز
به دخلِ " ما با منوچ
نداریم این حرف ها را "
جور در بیاید و
کا ر تو به سامان ، نه !
رفیق !
تو رفتهای و استکانی روشن
در رثای تو تاریک میشود
ای چهرهی ماندگار
در قاب اسبِ سفید وحشی !
رام بودن
به قیافهات نمی آمد در آن عکس های چند نفره
که تسبیح عین قلادهای
در دست شاعران پارسگوی
می چرخید و دُم غنیمت می داشتند
برای واعظ شهر!
می خواستند قفس
بی تو نَما نَد
در واپسین نفس
آهو را... از عطرِ مُشک
از خط ابرو... شیرین را
شاعر را... از شعر هایاش می شناسند
پله
پله
بالا می روی
کمربند را باز نکن !
این روزها جهان ... ایمن نیست
نیا مد م چون که ... نمی آمدی
برای ترحیمام می آمدی ؟
نمی آیی
می دانی که !
من و تو
بر سرچند موضوع کوچک و بسیار بسیار خصوصی
دچار مشکلیم
اصلا پیرمرد!
شمارهی کفش تو چند بود که پای من تویش برود ؟
خجالت بکش!
استکان آخر را
آرام آرام
وسط ابرها
ببر بالا!
من هم ...!
گردن من شکستن ندارد مرد!
یک ،دو ، سه ...یکی دیگر !
راستی رفیق ...می بینمت !
به افسر پرواز بگو
یک جا نگه دارد
برای پروازی که این روزها
واعظ شهر بلیتاش را
رایگان می گذارد توی جیب آدم !
این پایین
حال همه خوب است
مثل همان وقتها
که حال تو خوب بود !
یک ، دو ،سه ...
بگو!
باز هم بریزم ؟
زمستان 84
نظرات ()بداهه ها(3)
یک:
یکی می زند
یکی می خورد
سیاست است دیگر!
فراموش کن!
پاییز
روز...کوتاه می آید!
دو:
از ماهیان
دلتنگی آدمیان را دوست دارم
از دریاها
تو را
از قایق ها
پیراهن ات را
ازپاروان
دست هایی را که از آستین
بر خود می کشی!
غرقم کن!
نه بر قایق ات چنگ
نه به پاروانات دست...
به یکی دلتنگی
دل می بندم
فرو می روم
سه:
زنگ زدن/نزدن/خوردن/گریختن
به همین اندازه کودک شدم
ببین!دعواکردن هم... برای خودش وقتی دارد
وقتاش تمام شد:«شما با... تماس گرفته اید/خون از دماغ هر که بیاید/پای خودش»!
حرفی نزن به کسی!
بگذار بگوییم... از پله افتاده ایم یا
از خواب هایمان!
و...در برویم!
آبان 90
نظرات ()پنج ترانه برای ٨٨
(١)
شلیک شده گلوله های کینه
خونین شده مغز عشق نبش سینه
لبخند میان سنگر لب هامان
افتاده به دام ؛ مرگ بر آیینه!
(٢)
شلیک به باد؛ برگ هم کشته شده
باران،شبنم،تگرگ هم کشته شده
می دانم که...زنده ماندن سخت است
هی!زیر شکنجه... مرگ هم...کشته شده!
(٣)
تنهایی شعله ظرف را می ترساند
برگشت؛سکوت،حرف را می ترساند
موهای سفید رنگ شد در کوچه
شاید که گلوله برف را می ترساند!
(۴)
چشمان فرشته ها همه پف کرده
شیطان سر غیظ بر زمین تف کرده
برگشتی و یک نگاه...خب،پیش آمد
نزدیک ونک... خدا ...تصادف کرده!
(۵)
حالا تو میان برف هی دل دل کن
چل ساله شدی،گذشت! ال کن بل کن!
زرتشت، ولی عصر، نبش یوسف...
بور آمد و رفت دختری که... ول کن!
زمستان 88
نظرات ()بداههها(2)
یک:
«ساده» تر از «اتفاق »/آن «آتش» مجنون بود
که از دل / پای خیمههای تو افتاد
با تو سوخت گاهی... صحرا به صحرا
با تو ساخت به آهی... دریا به دریا [...چشمی را /که دلودلو
آب آوردی... ریختی... کُشتی ]
«پیچیده»ترم من!
با خاک/خاموش می شوم... تنها!
[به باد هم گفتم!
برگی از درخت کند برای خندیدن!
نشانم داد که عشق چگونه / عوض شده... عوض می شود با فصل ها
که این حرفها... در هزار و سیصد و پاییز- عوض شده دنیا!- مال پیرمردهاست]
دو:
باران ها برگشتند
تو را ندیدند که چتر می ساختی
چتر می فروختی
[با تفنگی پیش پایت]
جنگ ...تمام شده بود!
سه:
آبی آسمان برای تو باد
سبزی بی زمان برای تو باد
سایه ی دست ها و تابستان
فرصت سایبان برای تو باد
غرق پاییز؛مهر، ماهی شد
لطفِ این پاروان برای تو باد
باد،آبانِ احترام من است
«جان مرو!»،«جان بمان!» برای تو باد
ای که گیلان اتفاق منی
این خزر جاودان برای تو باد!
چهار:
قدر زیبایی ات دروغ بگو!
دروغ های زیبا...زیباترند
گوشی را می گذارم
بوق ها کف می زنند
پرده
میان من و تو
هم می آید!
پاییز90
نظرات ()[سر میز غذا نشسته بودیم با یوسف علی میر شکاک.دوست شاعری که از شهرستان آمده بود داشت از گرانی غذای بیرون میگفت در تهران.گفتم ارزاناش هم هست اما برگاش کلاغ است- نخواستم سرمیز غذا اسامی بدتری به کار ببرم!- میرشکاک ایراد گرفت که ای آقا!کباب برگ از گوشت کلاغ کجا میفروشند؟!ما هم بخریم!برای رفع و رجوع خطا، گفتم که این روزها که کلاغها دائم به هم برگ می زنند، همه جا پیدا میشود! و بحث ختم شد اما دنبال این بودم که پیش خودم درستش کنم که کردم! این شعر برای میرشکاک نیست اما آن خاطره... مال اوست!]
سِفْرِ خروج در اکتبر
کلاغها که به هم برگ میزنند
من و تو میبازیم یوسف!
هم در چاه
هم در مصر
هفت سال گرسنه
هفت سال سیر
با این برگها که نمیشود «حُکم» کرد یوسف!
هر دو از شنا...در چشمهای زلیخا...برمیگردیم
تو پیراهنات را بردار
من کُتام را
سرآخر قسمت میکنیم...خُردهای جیبهایمان را
که چه طور...به کنعان...برگردیم
لااقل...از داود
تیروکماناش را بگیر
اینها را بزن روی سیمها
که نشستهاند وسط حرفهای ما!
میخواستم از موسی...عصایاش را بگیرم
بلند کنم
بزنم...زبانام بند آمد
همه چیز را
همه چیز را
همه چیز...[ نپرس کدام را!] همه چیز را
میدانستند
آن برگ آخر«زیبایی»را بینداز
بگذار دریا
چشماناش را باز کند
بعد ببندد
بخوابد
خواب ما را ببیند
هواپیما بلند شد
گرگها ماندند با یعقوب
لاکردار!آن برگ آخر را... بینداز
«کُت» شدیم!
3/8/90
نظرات ()